یه ماهی میشه که دارم روزا رو میشمارم
چند روزیه حسابشون به کل از دستم در رفته
گاهی یه خبر
آدمو زمین گیر میکنه...
فکر آدمو درگیر میکنه...
ذهن آدمو آشفته تر از قبل میکنه...
و وقتی نوبت به باورکردن میرسه
دست وپای باورم سست میشه
و تنها امیدم برای باورش اینه که
"خدا آرامش دهنده دلهاست"
پ.ن1: خدایی که درد رو میده، درمونشم خودش میده
وقتی اون درد مرگ یه عزیز باشه، آیا درمونی بهتر از صبر و تحمل برایخونوادش هست؟
بهترین و مهربون ترین دوستم تو دنیای مجازی، از دنیا رفت...و من هنوز دربهتکامل به سر میبرم
ازخدامیخوام بیامرزتش و به خانواده محترمش هم صبر وطاقت زیاد بده
پ.ن2: اگه کامنتا بی جواب میمونه، منو ببخشین...راستش دلم خیلی گرفتهازاینجا
باورحقایق این دنیا زمین است و تصورات ذهنم آسمان بود... یه کم فرصت
پ.ن3: از امشب دوباره شروع به شمردن روزهامیکنم...دقیقا دوهفته دیگهمونده تا پرواز
برچسب:
نویسنده: عشق