کوله بارشو بست و رفت
برگای رنگارنگ
غم و غصه های هزار رنگ
سینه پر از درد و چشای پر از اشک
نگاه پر از انتظارو
بغضی که راه نفسش رو بسته
پاییزمن ، اگه کوله بارتو زمین بذاری
دلتنگیامو که سوا کنم ، باره شونه هات سبک میشه
وقتی درد میاد تو خونه دلت میشینه ، خدا خدا میکنی که دست از سر دلت ورداره
کم کم شروع میکنی به ناله کردن و بعدشم دیگه فقط چشمای بارونیه که میتونه آرومت کنه
بازم به هر حال یه نورامید هرچند کم ته دلت هست
اما...
اما اگه ضربه کاری باشه ، لال میشی
دیگه جایی واسه اشک و ناله باقی نمیمونه
یه بغض سنگین راه نفس کشیدنتو میبنده که دیگه دم نزنی
سکوتی تو دلت میشینه که دنیاتو فراموش کنی
اگه با اومدن درد ، هوای دلت پاییزی باشه
ترسه ازدست دادن همه دلخوشیات
چراغ امید رو ته دلت خاموش میکنه
فقط... وقتی انتظار تاریکی محض رو نداری ، دلت میشکنه
کمر احساست خم میشه...اشک چشات خشک میشه
لال میشی...بی نفس
برچسب:
نویسنده: عشق