خرید بک لینک

خیال من مث بادبادکی میمونه که تو دستای یه فرشته کوچولو میخنده

فرشته کوچولو با هیجان تمام بادبادکشو میبره تو مسابقه تا دستش به ته آسمون برسه و اول بشه

اون نخ بادبادکشو محکم تو دستش نگه میداره و شروع میکنه به دویدن

بادبادک با یه لبخند روی لبش آروم آروم بالا میره...همه به بادبادکه فرشته کوچولو خیره میشن

فرشته میخواد که بادبادکش تا ته آسمون بره...اینقد بره که به پرنده ها برسه

باد عجیبی شروع به وزیدن میکنه...همه بچه ها سعی دارن بادبادکشون رو پایین بیارن

یهو خنده رو لب فرشته و بادبادکش یخ میزنه

فرشته کوچولو به بادبادکش زل زده که تا ته آسمون رفته...از ماله همه بالاتره

بعد یه نگاه به نخ تو دستش میکنه که دیگه نمیتونه نگهش داره

باد بی انصاف یهو نخ رو از توی دستاش بیرون میکشه

بادبادک بالا میره...میره...میره...میره تا ته آسمون...گم میشه لای ابرا

فرشته کوچولو مسابقه رو میبره اما الان جای بادبادک فقط یه بغض توی گلوش مونده

از اون روز به بعد هر وقت یه بادبادک دست یه بچه میبینه اشک تو چشاش جمع میشه اما صداش در نمیاد

دل فرشته کوچولو با ته دل آسمون حرف میزنه...چون بادبادکش اونجاس

اون هنوزم منتظره که یه روز دله آسمون براش بسوزه و بادبادکشو بهش برگردونه

اگه بادبادکه فرشته کوچولو برگرده ؛ پرپرواز خیال منم برمیگرده

خیلی سخته در عین خوش باوری با پاهات پله پله تا اوج بالا بری

بعد درعین ناباوری از اون نقطه بالای بالا با سر به نقطه صفر برگردی

خیال من واقعا مث اون بادبادک میمونه

میدونم برنمیگرده اما باورش مث کشتنه یه آدمه تازه نفسه برام

اینارو میدونم و باز وقتی به پرپرواز خیالم فکرمیکنم آسمون چشمای بارونی ابری میشه

برچسب: نویسنده: عشق تاريخ: 11 / 1 / 1391 ساعت: 18:34

صفحه بندی