نمیدونم تا کی قراره همش این خاطرات تکرار بشن
شاید دارم مجازات میشم
مجازات بابت چی؟بابت بچگی؟من که جونمم واسش میدادم.یادم نمیره روزایی که با تمام وجودم دوسش داشتم و حاضر بودم هر کاری واسش بکنم.میگفتم اون که با عشقش باشه و بدون من باشه خوشحال تره پس من اصرار نمیکنم بذار به حال خودش باشه.
اما ..........نمیدونم این وسط کی مقصره.فقط از خدا میخوام بهش کمک کنه تا به خواستش برسه و خوشبخت بشه اون وقت شاید تونس بهت نزدیک بشه.
ولی دیگه....ولی خیلی سخته کسی رو که چنین حسی بش داشتی یهو ببینی ازش بدت میاد.چیزایی رو که اون دوس داشته تو حالت ازشون به هم میخوره.بیذاری از شنیدن اسمش یا آوردنش به زبونت.خدایا خودت شاهد همه چیز بودی.همیشه منو مقصر میدونس.با کاراش باعث شده که دیگه نتونم باور کنم که منم و آدمم و حق دارم دوس داشته بشم.وقتی کسی بهم میگه دلم واست تنگ شد اولش باور میکنم ولی بعدش که باز یادم میاد یه چیز از درون میگه بابا اینم داره دروغ میگه
حس بدیه.کی جواب این زخمو که امیدوارم خوب بشه رو میده.
احساسم توی ۱۶سالگی داغون شد.سن کمیه واسه زخم خوردن
شاید بانیش حماقت خودم بود.شاید خانواده.ولی شک ندارم که اگه خانوادم به فکرم بودن و میفهمیدن که من انسانم و غیر از درس خوندن به چیزای دیگه هم نیاز دارم هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد.ولی باز خدا رو شکر که به خیر گذشت.
امیدوارم که اون پاساژ نابود بشه یا دیگه هیچ وقت مامان منو به زور نکشونه اونجا که از اولش انگار دارم توی خاطراتم قدم میزنم و مدام بغض میکنم.بده ...خیلی بد
برچسب:
نویسنده: عشق