خرید بک لینک

دیروز روز سختی بود.همش داشتم روانی میشدم.مثله اینه که به زور بخوان ببرنت توی قتلگاه.جیغ میکشی میگی توروخدا نه.توروخدا خاطراتمو زنده نکنین.ولی هیچکس نمیشنوه.شاید واسشون مهم نیست.احساس تو.وجود تو.شاید اصلا وجودت ارزشی نداره که مدام باید عذاب بکشی.

پاهام سست شده بود.چشام پر از اشک شده بود.به زور دستمو گرفته بودم به میز و خومو روی پا نگه میداشتم.انگار داشت توی گوشم حرف میزد.میشنیدم صداشو.میخواستم بگم خفه شو.توروخدا خفه شو.نمیخوام صداتو بشنوم.نمیتونستم.به زور خودمو کشوندم بیرون.خیلی سخته...............

برچسب: نویسنده: عشق تاريخ: 12 / 1 / 1391 ساعت: 21:49

صفحه بندی