پاهام سست شده بود.چشام پر از اشک شده بود.به زور دستمو گرفته بودم به میز و خومو روی پا نگه میداشتم.انگار داشت توی گوشم حرف میزد.میشنیدم صداشو.میخواستم بگم خفه شو.توروخدا خفه شو.نمیخوام صداتو بشنوم.نمیتونستم.به زور خودمو کشوندم بیرون.خیلی سخته...............
برچسب:
نویسنده: عشق