و تو مرا داری ...
برای همیشه!
هر وقت گریه میکنی دستانم چشمانت را مینوازد
هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافتهای
هر گاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیدهام!
من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمیخواهد غمت را ببینم
میخواهم شاد باشی
این را من میخواهم
تو هم میتوانی این را بخواهی.
خشنودی مرا...
نگران نباش! دستانم قلبت را میفشارد
شبها که خوابت نمیبرد فکر میکنی تنهایی؟
اما، نه
من هم دل به دلت بیدارم!
فقط کافیست خوب گوش بسپاری....
برچسب:
نویسنده: عشق