میخام براتون داستانی بنویسم اگه حوصله تون گرفت بخونید اگه هم نه که انگارنه انگارچیزی دیدین....
به نام اونی که اگه حکم کنه همه محکومیم.
بازم صدای زنگ بلبلیه در به صدا دراومد.ساعت تقریبا 11 شبه.وقتی وارد شد صدای جیلینگ جلینگه پوله خوردا یه بچه ی 7 ساله رو خوشحال میکنه از جاش میپره و میره دره اتاقو بازمیکنه میگه سلام .زود کیسه ی پول خوردارو ازش میگیره ومیره ته اتاق در کیسه رو باز میکنه همشومیریزه روی فرش تا بشموره.اول اونایی که اعدادشون یکی هستو جدامیکنه آخه اون جمعو تفریق کردنو از خواهر بزرگترش یاد گرفته با این که مدرسه نرفته چون نیمه دومی بوده.
شروع میکنه به جدا کردن پولا از هم وهمین طورم به حرف بقیه گوش میده.
مامان:سلام خسته نباشی نونو بده من ببرم تا خشک نشده!
بابا:سلامت باشی.(رو به دختره هفت ساله کرد)زهرای بابا حواست باشه گم نشه ها!
اون موقع من نمیفهمیدم گم شدن یدونه از اون پولا توی اون همه پول چه تفاوتی داره چه فرقی میکنه .اما بعد ها فهمیدم که چه زحمتی کشیده میشه واسه بدست آوردن هر کدوم از اون پول خوردا.
برچسب:
نویسنده: عشق