زندگیم ساکت و آرام میگذرد . .
کار میکنم و قدم میزنم . .
میلی به دیدن مردم ندارم . . .
گویی در انتظار چیزی شگفتم تا نیمه ی ناسوخته وجودم را بسوزاند.
دلم میخواهد بیشتر بنویسم اما . . نمیتوانم.
کمی خسته ام . . و سکوت روحم سیاه شده است.
کاش میتوانستم سرم را روی شانه هایت بگذارم و سیر بگریم . . . .
+بازم جمعه های مزخرف شروع شد...
برچسب:
نویسنده: عشق