باز از لحاظ روحي بهم ريختم !
اصلا حال وحوصله ي هيچكاري رو ندارم ....
چند روز ديگه تولدمه و
من جاي اينكه خوشحال باشم ناراحتم !
نه به خاطر اينكه سنم ميره بالا
به خاطر اينكه يه سال ديگه روز تولدم
بايد حسرت روزايي كه بيخودي هدر دادمو بخورم !
شايد اگه همون 10 سال پيش
به پدرم اعتراض ميكردم
الان مجبور نبودم اينطوري حرص بخورم!
اصلا نفهميدم نوجوونيم چطوري گذشت
تنها چيزي كه از اون سالها يادم مياد
سخت گيري هاي پدر وبرادرامه و
بغضايي كه هميشه تو دلم موند و
در وديوارهاي تكراري خونه !
بازم دارم چرت وپرت ميگم انگار ......
برچسب:
نویسنده: عشق
تاريخ: 11 / 1 / 1391 ساعت: 19:04