ولي خداييش ناشكري نميكنم
سال 1390 براي من غير از تنهاييام
هيچ بخش بدي نداشت !
سال خوبي بود
هرچند با اشك وبغض شروعش كردم
ولي اونقدرا هم اتفاقات بدي برام نيفتاد !
ولي يه اتفاق جالب افتاد ميخوام اونو بنويسم كه يادم نره !
حدود هفت ماه پيش يه خواستگار داشتم
كه به خاطر يه حرف بدي كه درموردش شنيدم
با مشورت يكي از دوستام ردش كردم !
وقتي قضيه رو براي رويا دوستم تعريف كردم
كلي مادربزرگانه نصيحتم كرد كه
( اي واي قبول نكني ها !
بدبخت ميشي ها !
آينده ت به باد فنا ميره و
روزگارت مشكي ميشه ها ! و ....!)
بعدهم كه بنده بعد دوسه هفته كه خواستگارا رفتن و
اومدن با استناد به حرفاي اون دوست دلسوزم و
اون حرفي كه درمورد خواستگاره شنيده بوديم تو تحقيقات و همچنين
بهانه هاي هميشگي بابا و برادرام
جواب منفيمو به خواستگار مربوطه اعلام كردم!
گذشت تا دوهفته بعد كه خبر ازدواج رويا جونو شنيدم ! با ....
با همون خواستگار من كه قرار بود
زندگي منو مشكي كنه و زندگي ايشونو صورتي!
تازه اينقدرم پررو تشريف داشت
كه منو براي مراسم عقدش دعوت كرد كه البته نرفتم
هر روز هم ميومد از محاسن بي شمار
همسر جانش براي من داستانها ميساخت!
اميدوارم خوشبخت باشه
حتي اگه اونم اونطوري نصيحتم نميكرد
من با اون آقا ازدواج نميكردم
چون رو اون چيزي كه ازش شنيدم زيادي حساسم!
بي خيال ببخشيد سرتونو دردآوردم !
اميدوارم سال نوي خوبي رو شروع كنين ...
باي تا سال بعد !

برچسب:
نویسنده: عشق